تبليغاتX
دوستت دارم

 
 

غیر مستقیم حالشو پرسیدم،گفت متاسفانه زنده ام.دلم شکست،دلم راضی به شکستنش نشد،آرزو کردم کاش میشد واسه یه روز زمان به عقب برگرده،اون روزهایی که بودنم بهش دلگرمی میداد.دلم خواست برگردم به سه سال پیش وامید بودنم بهش امید میداد،نه واسه خودم،واسه خودش...

کاش میتونستم یه راه واسه خوشحال کردنش پیدا کنم،دلم راضی نمیشه غمشو ببینه،دلم نمیخواد عذاب کشیدنشو ببینم.

خدایا کمکم کن یه جوری بتونم دلشو شاد کنم

   











یکشنبه 8 آذر1388 |

 
 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .

تنهایی



دوشنبه 18 آبان1388 |

 
 


 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم


 

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم


 

در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم


 

در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم

 

  

 











دوشنبه 18 آبان1388 |

 
 

  لعنت به من !لعنت به اون روز که اومدم تو اين دنيا ! لعنت به تو ! لعنت به اين زندگي ! لعنت به اون روز که نگاهم براي اولين بار به نگاهت گره خورد ! لعنت به اون روز که دلم لرزيد ! لعنت به دوست داشتن! لعنت به من که دلمو باختم ! لعنت به تو که گفتي دوسم داري ! لعنت به من که حرفاتو باور کردم ! لعنت به من ! لعنت به اون روز که فکر کردم با تو خوشبخت ترينم ! لعنت به اون روزا که باهم بوديم ! لعنت به اينهمه خاطره که ازت مونده !لعنت به اون روزا که باهم زير برف و بارون قدم زديم ! لعنت به من که اينجوري کردم بازندگيم ! لعنت به من که روزام شده همرنگ شبام ! لعنت بهت که اين وضعو برام درست کردي !لعنت به تو که بودنت يه درد بود نبودنت يه درد !لعنت به اون لحظه که به تو گفتم دوست دارم ! لعنت به اين زندگي ! لعنت به هردومون ! لعنت به هردومون که با زندگي هم بازي کرديم ! لعنت ... !

  









 

دوشنبه 27 مهر1388 |

 
 
بازم سلام

میخواستم دیگه ننویسم اما مگه این دل دیوونه میزاره یه روز راحت زندگی کنم؟

 

دیگه علی کارش از بی وفایی گذشته دیگه داره با کاراش عذابم میده کاش میشد واسه همیشه خودشو خاطراتشو فکرشو از ذهنم بندازم بیرون  











جمعه 17 مهر1388 |

 
 
دیگه حرفی ندارم برای گفتن

خداحافظ.....

چهارشنبه 31 تیر1388 |

 
 
دیگه به آسمون نگاه نمیکنم،دیگه  دستمو به طرف خدا دراز نمیکنم،دیگه بی صدا فریاد نمیزم،دیگه گریه نمیکنم،دیگه نمی خندم
میخوام آدم یخی بشم.میخوام هرکی نگاهم کرده بگه این دختر سالهاست که مرده.میخوام  بی حس باشم.میخوام تو خودم بشکنم تا صدای شکسته شدنمو کسی نشنوه،میخوام لال بشم تا از صدای حق حقم کسی دلش به درد نیاد و دلش واسم نسوزه.
میخوام برم جایی که هیشکی منو نشناسه جایی که حتی اسم لیلا هم غریب باشه واسه مردمش جایی که آدماش مثل خودم یخی و بی حس باشن.
خسته ام به اندازه ی همه ی آرزوهای بزرگم خسته ام.به اندازه ی نداشته های زندگیم خسته ام.شونه ای پیدا نکردم برای تکیه پس میرم.میرم جایی که برای ادامه ی زندگی نیازی به تکیه گاه نباشه.میرم جایی که غریب باشم جایی که نه کسی از گذشتم چیزی بدونه نه به آیندم کاری داشته باشه.جایی که هیچ کس هیچ وقت یادی ازم نکنه.جایی که مردمش حتی حس بویایی هم نداشته باشن و از بوی تعفن بدنم  برای نجات خودشون تلاش به دفنم نکنن.
میرم تا همه از شرم راحت بشن.جایی که هیچ کس منتظرم نباشه
من میرم.........

چهارشنبه 31 تیر1388 |

 
 
این شعری که الان میخونید هدیه ی یکی از دوستای خوبم به اسم هادی به  منه.واقعا شعر قشنگیه من که با خوندنش کلی لذت بردم و اشک تو چشمام جمع شد امیدوارم شما هم لذت ببرین.هادی جان واقعا ازت ممنونم.




شب هنگام است


نگاهم را به آسمان دوخته ام
ماه را مینگرم
امشب ماه کامل است
در ظلمت شب درخشش ماه مرا مقهور خود ساخته
چرا نمیتوانم فراموشش کنم؟
درخشش ماه مرا به یاد برق نگاه او می اندازد
گوش کن،صدای خروش رودخانه نیز می خواهد خاطرات تورا از ذهنم برباید.

دوستی داشتم به نام باد
که گاه گاه
عطر تنت را برایم به ارمغان می آورد
اما به دستور صبا حتی باد هم وزشش را با من همراه نساخت
چه کنم که دیگر دوستی برایم باقی نمانده
به هرکه رسیدم سراغ تورا از او گرفتم
چرا همه از من فراریند خدایا؟

اما خوب که فکر میکنم
هنوز چند دوست برایم باقی مانده
یکی از آنها شبنم است
آری میتوانم لطافت وجودت را به شبنم سحرگاه احساس کنم
و دیگری بوته ی یک رز وحشی است
میتوانم از گل هایش عطر وجودت را استشمام کنم
ودیگری کنده ی یک درخت پیر است
اوبسیار دلسوز و مهربان است
با او  درد و دل خواهم کرد
میدانم که او مرا از خود نمی راند
اصلا شاید با اشکهایم توانستم
دوباره او را چون گذشته
سرسبز وبا طراوت سازم
و این یعنی شروع دوباره ی زندگی
تا شاید روزی سایه هایش وعده ی دیدار من و او باشد...


یکشنبه 28 تیر1388 |

 
 
سعی میکنم سر خودمو گرم کنم سعی میکنم به علی  فکر نکنم سعی میکنم از هر چیزی که منو یادش میندازه دوری کنم اما مگه میشه؟مگه میشه وقتی یادش تو دلمه اسمش از تو ذهنم پاک بشه؟مگه میشه وقتی اسمش همه جای اتاقمو پر کرده نادیده بگیرمش؟
علی میخواد فراموشش کنم میخواد ازش دل بکنم میخواد .........اما مگه خواسته ی من مهم نیست؟منم اونو میخوام منم میخوام باشه میخوام رد پاهاش همه جای زندگیم پیدا باشه می خوام حد اقل اندازه ی سر سوزن به یادم باشه این انتظار زیادیه؟


ای خدا چرا عاشق شدم؟


دوشنبه 22 تیر1388 |

 
 
امروز  لیلا رو دیدیم(هووم)خیلی به خودش رسیده بود خیلی خوشکل شده بود.وقتی رفتیم خونشون (شهریار)خونه نبود مامانش (عمم)گفت رفته کلاس کامپیوتر ثبت نام کنه اما من که میدونستم کلاس کامپیوتر نرفته مطمعن بودم رفته پیش علی حس بدی داشتم انگار یه چیزی داشت همه ی وجودمو میخورد یعنی امروز همش دستش تو دست علی بود با علی میگفت با علی میخندید؟یعنی حتی یه بارم به فکر من نیفتادن؟یعنی یه بارم فکر نکردن من چقدر بعد علی تنها میشم؟
خدایا مگه گناه من چیه که عاشقم؟

جمعه 19 تیر1388 |
Blog Skin