تبليغاتX
دوستت دارم

 
 

  لعنت به من !لعنت به اون روز که اومدم تو اين دنيا ! لعنت به تو ! لعنت به اين زندگي ! لعنت به اون روز که نگاهم براي اولين بار به نگاهت گره خورد ! لعنت به اون روز که دلم لرزيد ! لعنت به دوست داشتن! لعنت به من که دلمو باختم ! لعنت به تو که گفتي دوسم داري ! لعنت به من که حرفاتو باور کردم ! لعنت به من ! لعنت به اون روز که فکر کردم با تو خوشبخت ترينم ! لعنت به اون روزا که باهم بوديم ! لعنت به اينهمه خاطره که ازت مونده !لعنت به اون روزا که باهم زير برف و بارون قدم زديم ! لعنت به من که اينجوري کردم بازندگيم ! لعنت به من که روزام شده همرنگ شبام ! لعنت بهت که اين وضعو برام درست کردي !لعنت به تو که بودنت يه درد بود نبودنت يه درد !لعنت به اون لحظه که به تو گفتم دوست دارم ! لعنت به اين زندگي ! لعنت به هردومون ! لعنت به هردومون که با زندگي هم بازي کرديم ! لعنت ... !

  









 

دوشنبه 27 مهر1388 |

 
 
بازم سلام

میخواستم دیگه ننویسم اما مگه این دل دیوونه میزاره یه روز راحت زندگی کنم؟

 

دیگه علی کارش از بی وفایی گذشته دیگه داره با کاراش عذابم میده کاش میشد واسه همیشه خودشو خاطراتشو فکرشو از ذهنم بندازم بیرون  











جمعه 17 مهر1388 |

 
 
دیگه حرفی ندارم برای گفتن

خداحافظ.....

چهارشنبه 31 تیر1388 |

 
 
دیگه به آسمون نگاه نمیکنم،دیگه  دستمو به طرف خدا دراز نمیکنم،دیگه بی صدا فریاد نمیزم،دیگه گریه نمیکنم،دیگه نمی خندم
میخوام آدم یخی بشم.میخوام هرکی نگاهم کرده بگه این دختر سالهاست که مرده.میخوام  بی حس باشم.میخوام تو خودم بشکنم تا صدای شکسته شدنمو کسی نشنوه،میخوام لال بشم تا از صدای حق حقم کسی دلش به درد نیاد و دلش واسم نسوزه.
میخوام برم جایی که هیشکی منو نشناسه جایی که حتی اسم لیلا هم غریب باشه واسه مردمش جایی که آدماش مثل خودم یخی و بی حس باشن.
خسته ام به اندازه ی همه ی آرزوهای بزرگم خسته ام.به اندازه ی نداشته های زندگیم خسته ام.شونه ای پیدا نکردم برای تکیه پس میرم.میرم جایی که برای ادامه ی زندگی نیازی به تکیه گاه نباشه.میرم جایی که غریب باشم جایی که نه کسی از گذشتم چیزی بدونه نه به آیندم کاری داشته باشه.جایی که هیچ کس هیچ وقت یادی ازم نکنه.جایی که مردمش حتی حس بویایی هم نداشته باشن و از بوی تعفن بدنم  برای نجات خودشون تلاش به دفنم نکنن.
میرم تا همه از شرم راحت بشن.جایی که هیچ کس منتظرم نباشه
من میرم.........

چهارشنبه 31 تیر1388 |

 
 
این شعری که الان میخونید هدیه ی یکی از دوستای خوبم به اسم هادی به  منه.واقعا شعر قشنگیه من که با خوندنش کلی لذت بردم و اشک تو چشمام جمع شد امیدوارم شما هم لذت ببرین.هادی جان واقعا ازت ممنونم.




شب هنگام است


نگاهم را به آسمان دوخته ام
ماه را مینگرم
امشب ماه کامل است
در ظلمت شب درخشش ماه مرا مقهور خود ساخته
چرا نمیتوانم فراموشش کنم؟
درخشش ماه مرا به یاد برق نگاه او می اندازد
گوش کن،صدای خروش رودخانه نیز می خواهد خاطرات تورا از ذهنم برباید.

دوستی داشتم به نام باد
که گاه گاه
عطر تنت را برایم به ارمغان می آورد
اما به دستور صبا حتی باد هم وزشش را با من همراه نساخت
چه کنم که دیگر دوستی برایم باقی نمانده
به هرکه رسیدم سراغ تورا از او گرفتم
چرا همه از من فراریند خدایا؟

اما خوب که فکر میکنم
هنوز چند دوست برایم باقی مانده
یکی از آنها شبنم است
آری میتوانم لطافت وجودت را به شبنم سحرگاه احساس کنم
و دیگری بوته ی یک رز وحشی است
میتوانم از گل هایش عطر وجودت را استشمام کنم
ودیگری کنده ی یک درخت پیر است
اوبسیار دلسوز و مهربان است
با او  درد و دل خواهم کرد
میدانم که او مرا از خود نمی راند
اصلا شاید با اشکهایم توانستم
دوباره او را چون گذشته
سرسبز وبا طراوت سازم
و این یعنی شروع دوباره ی زندگی
تا شاید روزی سایه هایش وعده ی دیدار من و او باشد...


یکشنبه 28 تیر1388 |

 
 
سعی میکنم سر خودمو گرم کنم سعی میکنم به علی  فکر نکنم سعی میکنم از هر چیزی که منو یادش میندازه دوری کنم اما مگه میشه؟مگه میشه وقتی یادش تو دلمه اسمش از تو ذهنم پاک بشه؟مگه میشه وقتی اسمش همه جای اتاقمو پر کرده نادیده بگیرمش؟
علی میخواد فراموشش کنم میخواد ازش دل بکنم میخواد .........اما مگه خواسته ی من مهم نیست؟منم اونو میخوام منم میخوام باشه میخوام رد پاهاش همه جای زندگیم پیدا باشه می خوام حد اقل اندازه ی سر سوزن به یادم باشه این انتظار زیادیه؟


ای خدا چرا عاشق شدم؟


دوشنبه 22 تیر1388 |

 
 
امروز  لیلا رو دیدیم(هووم)خیلی به خودش رسیده بود خیلی خوشکل شده بود.وقتی رفتیم خونشون (شهریار)خونه نبود مامانش (عمم)گفت رفته کلاس کامپیوتر ثبت نام کنه اما من که میدونستم کلاس کامپیوتر نرفته مطمعن بودم رفته پیش علی حس بدی داشتم انگار یه چیزی داشت همه ی وجودمو میخورد یعنی امروز همش دستش تو دست علی بود با علی میگفت با علی میخندید؟یعنی حتی یه بارم به فکر من نیفتادن؟یعنی یه بارم فکر نکردن من چقدر بعد علی تنها میشم؟
خدایا مگه گناه من چیه که عاشقم؟

جمعه 19 تیر1388 |

 
 
میدونید این کیه؟علی کسی که سه سال عاشقش بودم
3 ساله همه ی دین و امیدو زندگیمو به دوتا چشمای این آدم باختم
همین آدم به نظر من فرشتس.خوب نگاش کنید و شما هم نظرتونو راجع بهش بگین
اگه عکس کوچیکه سیو کنید وبعد نگاه کنید.
ali


پنجشنبه 18 تیر1388 |

 
 
امروز خیلی بی حوصله بودم داشتم به تو فکر میکردم.یعنی الان واقعا شادی؟ انقدر تلاش کردی منو از تو زندگیت بندازی بیرون حالا انداختی.یعنی الان خوشبختی؟یعنی سایه ی من تو زندگیت انقدر سنگینی میکرد که از هر ترفندی استفاده کردی سایه ی نحسم از زندگیت پاک بشه؟
الان چیکار میکنی؟اون که به خاطرش اینهمه منو اذیت کردی،اینهمه بهم توهین کردی،اذیتم کردی لیاقتتو داره؟
پیش خودت حتی یه بارم فکر نکردی اونکه این بلارو سره من آورده سره توام میاره؟دیرو زود داره اما سوختو سوز نداره.
وای که چقدر بی رحمی علی.شب به یادت خواب میبینم به خاطرت خواب میبینم.میدونی چه خوابی میبینم؟
خواب میبینم عروسیمونه.سوار ماشینیم با هم داریم میریم تالار.خواب میبینم تو یه باغ داریم با هم میرقصیم هیچ کسم نیست.تو بغلم میکنی منم یه عالمه خوشحالم که بالاخره به آرزوم یعنی به تو رسیدم.
همه ی آرزوم شدی علی.نمیدونم چرا نمیتونم ازت دل بکنم.نمیدونم چرا تو نمیفهمی چقدر دوست دارم.میدونم در حد تو نیستم.میدونم تو ازم خیلی سرتری اما گناه من چیه؟گناه دلم چیه که تو همیشه ازم بالاتر بودی؟هرچی تلاش کردم بهت برسم نتونستم.
زندگیم بی تو پوچه علی دلم نمیخواد دیگه زنده باشم.هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم به کسی جز تو دل ببندم.
دلم میخواد همه رو مثل تو ببینم.دوست دارم بغلم کنی انقدر نوازشم کنی تا تلافی این یه ماهه در بیاد.
میبینی؟من همیشه آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی وبه قول تو بچه گانه دارم.تو حتی یه زنگ نمیزنی ببینی مردم یا زنده ام چه برسه به بغل کردنو....
دلم واست تنگ شده علی کاش میفهمیدی..
.

چهارشنبه 17 تیر1388 |

 
 
بعضی روزها با خودم فکر میکنم مگه من چند سالمه که انقدر بی هدف دارم زندگی میکنم؟مگه یه جوون جز شادی تو زندگیش چی دلش میخواد داشته باشه؟چرا هرچی من تو عشق به علی صادق تر میشدم اون خودشو ازم دورتر میکرد؟
الان یه ماهه باهاش حرف نزدم اصلا عین خیالشم نیست حتی یه زنگ نمیزنه ببینه مردم یا زنده ام.روزهای آخر تنفرو تو صداش و حرفاش حس میکردم.حس میکردم چقدر ازم بدش میاد و از خودم متنفر میشدم.آخه میگن عاشق اگه واقعا عاشق باشه جز  خوشحالیه معشوقش چیزی نمیخواد.اما من انقدر خودخواه شده بودم که به خاطر خودم میخواستم به زور علی رو پیش خودم نگه دارم.اما خبر نداشتم که علی خیلی وقته از پیشم رفته وفقط صحبتهای کوتاه و سردش واسم مونده.دوست ندارم اذیتش کنم میدونم لیلا(دختر عمم)دوست داره.میدونم که بازنگ زدنم بهش فقط مزاحم خلوت شباشون میشم.
فقط یه چیزی خیلی دارم اذیتم میکنه که چرا یه دفعه چی شد که یه هفته ای عاشق اون شدو از من متنفر شد؟میدونم قبلشم دوسم نداشت اما انقدر ازم بیزار نبود.
من خودم شده که از یکی متنقر باشم البته دختر بوده اما حس بدی که وقتی یکی رو دوست نداری دایم صداشو بشنویو قیافشو ببینی.به خاطر همین دیگه مزاحم علی نمیشم تا با شنیدن صدام حتی واسه چند لحظه ام که شده حس بدی داشته باشه.
واسه هردوشون آرزوی خوشبختی میکنم.اگه من وسیله ای بودم که اون دوتا به هم برسن اعتراضی نمیکنم.نفرینشونم نمیکنم فقط از خدا میخوام بلایی که سر من آوردن هیچ وقت سر خودشون نیاد.

چهارشنبه 17 تیر1388 |
Blog Skin